
۱۹ سالم بود که خونمون رو عوض کردیم و از اون خونه ویلایی به آپارتمانی که هنوز خونوادم توش زندگی می کنن نقل مکان کردیم .
جلوی آپارتمان ما یه ساختمون دوبلکس بود که طبقه همکف اون شرکت پخش دارو بود و طبقه بالاش یکی از کارمندهای همون شرکت با خانمی که بعد فهمیدم خواهرشه زندگی می کرد . غروب وقتی شرکت تعطیل می شد می یومد پشت میزش سیگار می کشید و می نوشت . میز تحریر من هم درست جلوی پنجره بود و نا خودآگاه
از بیشتر زندگیش رو می دیدم . می دونستم علاوه بر اینکه کارمند اون شرکته ، نویسنده است .
تو خونش یه کتابخونه بزرگ بود . کم کم این آدم شده بود یه قصه .سبک خاص زندگیش ، رفتارش ، تنهاییش ، سرزندگیش تو محل کار و انزوای زندگی شخصیش ، اون کتابخونه ، گلدونهای روی بالکن خونش ، زمان خوابیدنش که تقریبا هر شب تا دو سه صبح بیدار بود و می خوند و می نوشت ... همه و همه یه قصه بود . اون کیه ؟!
کسی نمی شناختش . من با همه بی پروایی که تو روابط اجتماعیم داشتم هرگز به خودم اجازه نمی دادم وارد حریم خصوصی این آدم که برام سمبل یه زندگی ... نمی دونم هنرمندانه ؟ روشنفکرانه ؟ .. بود ، بشم .
بعد از مدتی تو مجله گیلوا بود (فکر کنم) یه مصاحبه خوندم از نویسنده ای که ... .
خودش بود : سعید صدیق ، شاعر دو کناب "بی پناهی وطن ندارد" و "من آسمان خودم را سروده ام " .


از اون روز فهمیدم همسایه شاعر ما اسمش سعید صدیقه و گاه و بی گاه مصاحبه ای ، نقدی ، شعری تو روزنامه یا جایی می خوندم سال ۸۳ بود که جایزه سال کارنامه رو برنده شد .
حسرت بودن تو اون خونه ، نشستن جلوی اون کتابخونه یا حضور در کنار مهمونهایی که حتما حرفهای تازه ای هم داشتند در من بیشتر شد و در عین حال حفظ حرمت تنهایی مقدسی که برای خودش ساخته بود بیشتر شد .
من ازدواج کردم با مردی که یکی از مهمونهای خونه سعید صدیق بود به واسطه دوستی -حامد پور شعبان- و با همه اینکه همه چیز آماده رسیدن من به اون حریم رویایی بود امه باز یه "نه" بزرگ پشت اون پنجره می گفت هنوز وقتش نرسیده .
از اون روزها ، سالها گذشت و یک ماه قبل تو یه صبح آفتابی زمستون یه صبح پنجشنبه که من تعطیل بودم و بعد از مدتها واسه کارهای خرد و ریز از خونه زده بودم بیرو موقع برگشت دیدمش که داشت از کوچه ما رد می شد . همونقدر آروم و درخودش ، غرق خودش ، جایی که اونجا نبود . همیشه همونطور بود . اصلا متوجه حضور من نشد .
نمی دونم ؟ ... یه چیزی ... شاید اون آفتاب ، شاید ... ؟
- سلام آقای صدیق
- سلام !
- من... هستم همسایه روبروی شما بودم ... یعنی خونه پدرم ... و حالا ...
- شما چطور منو شناختین ؟ آدمای زیادی نمی شناسنم !
- چون خودتون نخواستین ... مگه شما این تنهایی رو انتخاب نکردین ؟
- یه وقتی ... آره ... اما حالا ... فعالیتهامو دارم بیشتر می کنم
"یادم نمی یاد چطور اما از خانه فرهنگ حرف زدیم "
- ... آره یه فیلم از کیارستمی نشون دادن "بلیط" مثل اینکه تو فرانسه ساخته
- آره من دارمش
- جدی ؟ یعنی میشه یک بار دیگه دیدش ؟
- چرا که نه؟ خونه ما اونه ...
"زنگ در رو زدم ، شوهرم آیفون رو برداشت گفتم سلام من با آقای صدیق هستم میشه فیلم بلیط رو برامون بیاری پایین "
- ...
و سه هفته بعد جمعه گذشته برای ناهار دعوتش کردم . من هنوز به اون خونه نرفتم و هنوز اون کتابخونه رو از نزدیک ندیدم اما سعید صدیق مهمان خونه من بود . آنچه روزی رویا بود .
خیلیها معتقدند وقتی هنرمندی رو ستایش می کنی بهتره هرگز وارد حریم شخصی اش نشی چون ...
این رو خیلی از کسایی که با شاملو ، گلشیری ، نصرت رحمانی و بقیه روبرو شدند گفتن حتی برای من وقتی شهرام ناظری رو از نزدیک دیدم هم اتفاق افتاد . در واقع یه فاصله که می تونه یه تابلو رو زیباتر کنه یا به تعبیر خود سعید زیباترین پوست هم که زیر میکروسکوپ دیده بشه دیگه زیبا نیست اما خوشبختانه این اتفاق تو اولین برخورد شخص ما نیافتاد و بعید می دونم اونهمه اصالت در انسانی که من سالها با فاصله عرض یه کوچه باهاش زندگی کردم ، خدشه دار بشه . اینو برای اون دسته از دوستانی می نویسم که به دلایلی من رو از ادامه این روند منع کردند !
|
+| نوشته شده توسط
رها در سه شنبه 20 اسفند1387
|